تبليغاتX
...

...

تا کی حرف تکراری؟!

شنیده بودم در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح آدم را می خورد ولی برایش اهمیت خاصی قائل نبودم چون فکر می کردم که معنیش را می دانم. جمله ای که زائیده ی تراوشات عقلی کل در دوره ای خاص بود. در هر حال اشتباه می کردم مثل خیلی از اشتباهات دیگر انسان در زندگی. شاید باید آنقدر زمان را می گذراندم و در لجن غوطه ور می شدم تا این جمله  را درک کنم.

زخم! چند روزیست که احساسم درد شدیدی را تحمل می کند. نمی دانم اگر بگویم: به استیصال رسیدم  منظورم را متوجه می شوید یا خیر!

وقتی به صورت خیسم که ابر نگاهم ترش کرده بود فکر می کنم٬ یاد جمله هایی می افتم که همیشه از دستشان فرار کرده ام. دوست دارم در این شرایط برای یک بارم که شده به نیرویی متعالی ایمان بیاورم و بگویم بلاخره زمان آزمون الهی فرا رسیده و در معرض آزمایش قرار گرفته ام.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1388ساعت 11 بعد از ظهر  توسط سينا | 

...

از آن بی خوابی های همیشگی ، افکار پراکنده ، دلهره و بیگانگی به سراغم آمده بود.نگاهم پرت دیده ها و شنیده ها ، اما خیره به نقطه ای ثابت.دلم پر بود.به خودم فکر می کردم ، روزگار سپری شده در کلاس درس معلم.چه درس هایی! دلم برایش تنگ شده بود.یعنی هنوز درس می داد؟! اصلا زنده بود؟!

نه ماه از سال تجربه می کردم و آموزش می دیدم.معلم مهربان که اکثر اوقات از روی دلسوزی کتک می زدمان!حق هم داشت.بچه ای که درس یاد نگرفت باید کتک بخورد.مخالف کاغذ باز ی و بروکراسی!با خانواده کاری نداشت.به آنها خبر هم نمی داد.بسیار عملگرا بود.چه چوب هایی که نخوردم!

گاهی پیش می آمد ، همسالانم ، بعد از کلاس معلم را به جا نمی آوردند و بسیاری اوقات از روی نفرت سلامش را جواب نمی دادند.اما برای من فرق می کرد.

"زندگی آنقدر به من درس داده بود که بعد از کلاس می توانستم معلمم را بشناسم."



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه ششم مهر 1387ساعت 1 قبل از ظهر  توسط سينا |